Lumpen ^_^ جمعه 1 شهریور 1392 09:58 ب.ظ نظرات ()

مرد نگاه میکرد..
نگاه می کرد و نگاه میکرد...
انقدر نگاه کرد که از چشمانش خون جاری شد....
اوایل قطره قطره...
گاه لخطه خون می امد...
گاه خون سیاه می امد...
اواخر مثل رود خون می بارید....
گودال زیر پایش پر خون شده بود...
دریا ان جا کم می اورد...
اسمان قرمز شده بود..
انگار خدا هم بغضش بشکسته است...
اسمان بارید..
اما اب نه...


همه ی اینا به خاطر بچه ای بودکه اغوش مادر را بر اثر حمله ی  یهودی ها از دست داده بود..