Lumpen ^_^ چهارشنبه 30 مرداد 1392 05:33 ق.ظ نظرات ()

بیدارشدم !نمی دانم چرا پنجره ها باز بودند...از روی تخت بلند شدم...از پنچره باد ها می امد..بادها با خود گرمای داغ تابستان را داشتند.در  اتاق  را باز کردم روانه ی اشپزخانه شدم.نان پنیری خوردم....به سمت کامپیوتر راه افتادم...باد می امد و پرده ها میرقصیدند...داشتم میرسیدم که نگاهم افتاد به قران  روی تاغچه  رویش را خاک  گرفته بود...صفحه ی اول را که باز کردم  عکس حرم با مناره هایش را دیدم همین طور کبوتر ها و....نگاهم به عکس قفل شد  انگار سالهاست  حرم نرفته ام..دلم اتش حرم گرفت بسیار زیاد...شورشی در دلم راه افتاد....انگار قدرت شورشی ها  زیاد بود و بر من غلبه کرد...خلاصه لباس پوشیدم...اما برای 200 تومان پول هزینه ی رفت و برگشت مونده بودم...به هر دری زدم تنها 100 تومان پیدا کردم...گفتم خدا بزرگست و رفتم...بعد از نماز و دعایی با پشیمانی به سمت اتوبوس ها به راه افتادم سر راه دایی مو  دیدممنگ منگ شده بودم  تقریبا  هنگ کرده بودم...بعد از احوال پرسی و اینا..نشستم گوشه ای تا داییم زیارت کند و بر گردد مرا برساند..نگاهم افتاد به کلاغی که با حسرت تمام به کبوتران نگاه میکرد...مدت ها غرق نگاهش  شده بودم..خواستم برایش دانه بریزم که داییم امد... دیرش  شده بود....باید میرفتیم.جلوی خانه پیاده شدم در را باز کردم..ورفتم به اتاقم...اما هنوز که هنوز است حسرت دانه دادن به ان کلاغ در دلم مانده است...

برگرفته از خاطره ی 1 روز یکی از دوستانم..

 

قصه ی ما به سر رسید...

کلاغ بنشن توراهم برسانم خانه ات...