Lumpen ^_^ پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:46 ب.ظ نظرات ()
از ته دل فریاد میزنم.ولی کسی فریاد مرا نمی شنود.دنیا را به مبارزه میطلبم و یک تنه به جنگ عالم میروم.

وجود خود را به اتش میکشم.خون خود را بر زمین می ریزم تا شاید کسی به هوش اید.تا مگر وجدانی پیدا شود

یا گوش ضمیری فریاد استغاثه مرا بشنود ولی افسوس که مصالح مادی و حب حیات و منافع شخصی همه

را به زنجیر کشیده است.جبر تاریخ همه را اسیر و زبون نموده است.دلداده ای میخواهم که بر همه هستی

قلم سرخ بکشد و از همه ی زنجیر های اسارت محاسبه و ترس ها و علایق دنیوی ازاد گردد یکپار چه اتش شود!

عشق شود! فریاد شود ! مبارزه شود  !شمشیر شود! برنده شود  !شیر شود !و در کام شهادت فرو رود و پرچم خونین

سعادت انسان اسیر را از نسلی به نسل دیگر ارمغان میدهد.من بیگانه ام همه مردم مرا عجیب میابند افکار مرا !

عشق سوزان مرا !فداکاری مرا !گذشت مرا !صبر و تحمل مرا!  درد و غم مرا !شجاعت مرا !و به خطر رفتن مرا !عجیب میابند

با خود می گویند راستی که فلانی ادم عجیبی است راستی که از ما بیگانه و اجنبی است!فکر میکنند که این خاصیت ها

نتیجه ی بیگانه بودن است وکم و بیش انتظار دارند که هر اجنبی دیگر دارای چنین خواصی باشد و خدا را تسبیح میکنند

که این چنین ادم های غیر طبیعی و عجیب خلق کرده است.راستی که من از همه چیز و از همه کس بیگانه ام عاجز درد مند

سر به جیب فرو میبرم و از همه ی دنیا میگریزم و با شتاب تمام به اقصی نقطه وجود پناه میبرم که انیس دیگری جز قلب شکسته ام

نداشته باشم جز ضربان قلبم چیزی نشنومو اه سوزان مرا جز قلب من جواب نگوید و فریاد عصیان من جز بر قلبم منعکس نشود.

                          شهید دکتر مصطفی چمران<خدا بود و دیگر هیچ نبود>